جورابچیلار

ناسلامتی دانش‌آموزای سمپادی این مملکتیم!...

نصف شبی چرا نکپیدی هنوز گل پسر؟

انگار نه انگار که همین دیروز بود که کرونا آمد و گفتند برای چند روز مدارس را تعطیل میکنیم، بعد همچی آیلاند شد و زندگی‌مان با فضای مجازی به گوه کشیده شد! بلاگفا؟ نه خیرم. من کلاس هفتم بودم یک وبلاگ داشتم که معلم ریاضیم هم دنبالش میکرد حتی! یادش بخیر! آقای تقی زاده. نمیدونم پدوفیل بود یا واقعا مهر و محبت خاصی ازش میگرفتم. تلگرام و اینستاگرام؟ بله. سر همین چیزها بگا رفتیم. اولش با شاد شروع شد، بعد پایمان به تلگرام باز شد... بهترین اپ با جامع ترین محتواها و قابلیت‌ها، و در عین حال در صورت استفاده نادرست مخرب ترین. یادم می آید یک گروه با بچهای هشتمی داشتیم، هنوز تجربی و ریاضی از هم جدا نشده بودیم. گروه واتساپ هم داشتیم، یادم نیست کدوم اول تر بود، یه پیام بود که همه کپی کرده بودنش و تو کلیپ‌برد همه پین بود و اون یادم افتاد:

*(تاریخی که یادم نیست) حجت حاتمی: سس ور یا حسین

چه شیطنتا که نکردیم! کلی از بچها هستن و ممکنه اگه شروع به اسم بردن کنم همشون یادم نباشن و بد بشه، ولی جدای همه فاصله ها، با کویلت(هادی)، غورباقهِ پارادوکسیِ آقای وایتی(دلال)، رفیقی که شب و روزمو و باهاش میگذروندم(حجت)، رفیق پایه همیشگی(جابار) و...
هنوز با صمیمی ترین رفیق الانم جابیر و اکیپ جورابچیلار اونقدرا مچ نبودم...

یکهو تو یک چشم بستن ۵ سال گذشت. کلی رفیق دیگه پیدا کردم و با کلیاشون ارتباطم ضعیفتر شد...

الان جز حلقه کوچیک دورم از هیچ کس خبر ندارم، شاید بهتر بود هنوز اون گروهو داشتیم و گاهی دور هم مزخرفات میگفتیم و میخندیدیم... جدا از جمع دوستان مدرسه خیلی یکهویی من با یک عده دوستان دیگری هم آشنا شدم، که در یک برهه زمانی خیلی برام مهم بودن و بعضیاشون هنوزم هستن. اما... اما، الان واقعا نمیتونم با همشون در ارتباط باشم، خیلی وقته ارتباطه از بین رفته، نمیدونم چی میشه کم کم و رفته رفته روابط کمرنگ تر میشن و حتی دیگه روت نمیشه مثل قبل بشی. مطمئنم رفیق صمیمی کلاس اولم که اسمش میثم مشمعچیان بود اگه منو ببینه نمیشناسه، همونطور که من اونو. یا رفیق فاب کلاس چهارم تا هفتمم، محمدجواد فرشباف مقیمی، اون بشناسه شاید، ولی برا همدیگه با یه غریبه هیچ فرقی نداریم... مامانم میگه رفیقای دبیرستان تا آخر عمر با آدم میمونن، میترسم این حرفش جز برای دلگرمی نباشه، دیگه طاقت ندارم یبار دیگه بهترین رفیقامو از دست بدم، متاسفانه زمانی نگذشته و کم کم داره این فاصله خودشو نشون میده. امروز نتایج اومد و پرستاری تبریز محل تحصیل بناب قبول شدم. دکتر جعفر که داروی ارومیه آورده، جابار فرانسه تبریز و احتمالا چند ماه دیگه عازم ایتالیاست، جلال هنوز تصمیم نگرفته و خبر نداریم کجا شاید هم پشت ماند و سال بعد پزشکی، جابیر هم بین روانشناسی و مهندسی پزشکی تبریز مونده.
این مدت واقعا به این فکر نکردم که دوست جدیدی وارد محدوده امنم بشه، نمیخوام بهترین رفقامو و بهترین روزارو فراموش کنم، میخوام حرف مامانم درست باشه.

عصری به جابیر میگفتم که: کی بریم دانشگاه، کی تموم شه، بریم طرح، ادامه تحصیل، سربازی، آینده. و اونم گفت که: هامیسی دوزلر.

مشکلات زندگی هر چند بزرگ به نظر میان ولی هر چقدر جلوتر میریم و به عقب بر میگردیم و نگاه میکنیم با خودمون میگیم: هوف پسر واقعا چه دورانی بودا! حیف که گذشت و قدرشو ندونستیم.

برای همه رفقا آرزو دارم بهترینا رقم بخوره، حتی اونایی که خبر ندارم کجا قبول شدن، و مثل پروژه های خاطره انگیز بعد مدتها جمع شیم دور هم و reunion بگیریم. واقعا دلم شکست وقتی مدرسمون ماه قبل اون همایش هر چند ساده رو برگزار کرد و هیچکی از رفقامون اهمیت ندادن و نیومدن، مثل اونا که دستشون شکسته، هنوز گرمه، نمیفهمیم، یه مدت بگذره، نمیفهمیم چه چیز با ارزشی داشتیم و دردش رو میشه، همونطور که فارغ التحصیلای سالای قبلتر همگی دور هم بودن و در کنار قشنگ بودن ماجرا و دیدار دوباره، عمیقا دلم با دیدن این صحنه ها سوخت...

هی میخوام حرفامو جمع کنم ولی نمیشه، خلاصش این میشه که: راستش خلاصه ندارم، باشه برای پست بعدی.

پ.ن: چیزه، خلاصش یادم اومد. بنظرم مقصدی وجود نداره، این مسیره که مقصدو میسازه، باید ازش نهایت لذتو برد.