جورابچیلار

ناسلامتی دانش‌آموزای سمپادی این مملکتیم!...

خشاب‌ها را پر کردند!

مژده! مژده! پس از ۶ ماه پیگیری و گریه و زاری و اعتراض و کوفت و درد و مرض بالاخره کارمان گرفت. قبل تر در مورد غذای خوابگاه نوشته‌ام، البته غذا که چه عرض کنم؟ باقی‌مانده نشخوار آشپز بیمارستان. آن هم از نوع بیمارستان امام خمینی!

ببینید اوضاع در چه حد خراب بوده که در عرض چند ماه لوله‌های فاضلاب دست به آب هم دچار گرفتگی شد! ببینید چه ها که بر سر لوله گوارش ما نیامده!

یادش بخیر، با غذاهای خوابگاه یاد دوران جنگ جهانی دوم و اردوگاه‌های کار اجباری می‌افتادیم؛ حالا یاد کدام بخیر؟ غذاهای خوابگاه یا غذاهای اردوگاه‌های نازی؟ الحق که غذاهای اردوگاه‌های نازی. یاد آن یکی اصلا هم نبخیر!

حالا اوضاع کمی از وحشتناک بودن فاصله گرفته‌است، البته با بهتر شدن خیلی فاصله دارد!

ناهار ها به مرغمان می‌بندند، سینه مرغ، ران مرغ، شخصیت و اخلاق مرغ، کوبیده مرغ، و حتی شاید سی‌مرغ! و شام هم با یک وعده غیر برنجی سبک خوابیدن را برایمان سهل می‌سازند! چقدر با تدبیر و درایت! البته ما که راضی هستیم، از خوردن لوبیا در هر وعده خیلی بهتر است.

شب اول انقلاب سفید غذایی، فلافل‌ها را خشابی کردند توی باگت و دادند دستمان. ما هم مثل تورک‌هایی که چایی و گند دیده باشند حمله کردیم و دلی از عزا در آوردیم. چند مورد دیده شد که کم مانده بودند از شدت خوشحالی سکته بزنند، که با تنفس دهان به دهان حل گردید.

برای صبحانه‌ها هم یک کف دست نان می‌دهند و حلوا! این را که با بقیه در اشتراک گذاشتیم فهمیدم این همه مدت همه‌اش سرمان کلاه رفته بود! نه تنها به بقیه خوابگاهی‌ها صبحانه نمی‌دهند، بلکه آب‌میوه و تخم‌مرغ و عسل و مربا و هزار نوع تشریفات دیگر نیز می‌دهند! حتی تن ماهی هم بهشان می‌دهند تا وقتی که حوصله‌شان سر رفت باز کنند و بخورند! آن وقت ما چی؟ دیشب نه پریشب، تن ماهی آوردند و گذاشتند کف دستمان و گفتند: "هر تن ماهی برای دو نفر"

ولی خب، چون ما طعم گشنگی را چشیده‌ایم و می‌دانیم دو هفته پشت سر هم شام نخوردن یعنی چه، این تبرک را می‌گیریم و بر چشم و چالهایمان می‌مالیم و از داروین تشکر می‌کنیم!

این است بدبختی!