جورابچیلار

ناسلامتی دانش‌آموزای سمپادی این مملکتیم!...

یک ماه مانده به بوی [گند] ماه مهر

چخبر از جورابچیلار؟ واقعیتش هر کسی رفته سر زندگی و درس و مشق و کار و بار خودش، حالا شما اینو نخوندید ها! چون جورابچیلار یک نماد و اسطوره غیر قابل collapse و همیشگی است. بماند که از درون، موریانه‌ها دارند چوب‌هایی که واردمان شده‌اند را می‌جوند! به جان صمدی که می‌خواهیم همواره سر به تنش باشد قسم!

من به سختی از جاواد که خودم باشد خبر دارم، باقی حواریون که جای خود دارند... زندگی بسیار روتین و تکراری شده‌است. دلیل دارد آقاجان! دلیل هم این است که این جامعه باکَلاس و فرهیخته خارج از دبیرستان اجازه نمی‌دهد دیوانه باشید. اجازه نمی‌دهد با گلوپس و مراسم‌های نئونازیستی خوش باشید، مردم چشمشان را نازک می‌کنند و با هزار فحش با همان چشمان کریهشان سوال پیچتان می‌کنند. دبیرستان بهتر بود، ما اقلیت نبودیم، یکی که عاقلانه رفتار می‌کرد را با چشم تهدید می‌کردیم و حتی شده بود که تهدیدمان آنقدر عمیق بود که جایش تا دو سه ماه درد می‌کرد!

جورابچیلار دراز مدتی است که پا در مسیر فراموشی گذاشته‌است... حالا که دهمی‌ها هم کنکور دادند و از مدرسه رفتند هیچ امیدی برای به یاد آوردن جورابچیلار نیست... دیگر چرا کسی باید برای جورابچیلار و معجزاتش تره خُرد کند؟ حتی اسم شخصیت‌ها را نمی‌شناسند! همه کادر و اساتید عوض شده‌اند، بجز صمدی! فکر کنم اگر همین الانش ما در اردوگاه علامه جعفری اسپاون شویم، وبلاگمان دیگر به زنندگی سابق نباشد، همه کاراکتر ها انگار که تخیلی بوده‌اند و روی کدام مواد و دراگ همه‌اش را نوشته‌ایم. اینم شانس مایه!

انگار نه انگار که این بچه‌ دهمی‌ها کنکور داده‌اند و دیگر دهمی نیستند! ولی خب ما هنوز در همان سالی که دور هم بودیم و یاد ایام خوش باد گیر کرده‌ایم و سوزنمان هم شکسته‌است.

امیدواریم رتبه ها و انتخاب رشته هم بیاد و بهتر از ما عمل کنند. بچه‌های همکلاسی خودمون هم که پشت موندن هم همچنین.

به راستی که دلمان برای حیات وحش وحشی علامه جعفری تنگ شده‌است.


اگر کسی از حواریون و فراعنه این متن را می‌خواند، بداند و آگاه باشد:

و جورابچی غایب از حواریونش طلب کمک کرد، و گفت که: "هَل مِن جابِرِ یَنجُرنی؟(اندکی هل را در هاون بکوبید و دم کنید، سپس به جابر بخورانید تا جر خوردگی‌اش خوب شود.)"، و هیچکس ندای او را نشنید.
و او تنها نبود، او تصویر مجسم بودِ محض و تمام جورابها بود؛ و او خود بودن بود.

ال‌آل‌تی‌جاب ص۶۷۸

خلاصه که اگر صدای ما را شنیدید، به امداد ما بیایید. اگر نیامدید هم، من حوصله‌ام سررفته! میخواهم دوباره بنویسم. با جیران خانم هم قراداد همکاری امضا کرده‌ایم، قرار است بیایند و پا به پای ما معجزه کنند. باشد که باشیم.


پ.ن: این همه مدتی که ننوشتم کلی اتفاقات افتاده، وقتی از مسائل فاصله می‌گیریم بی اهمیت جلوه میکنن، باید داغ داغ نوشت؛ ننوشتن که دردی از ما دوا نکرد.

پ.ن ۲: عه! این وسط جنگم شد. ما که زنده ماندیم. این جنگا که بچه‌بازی بودن، بزا فرصت کنم از جنگ‌های جورابچیلار که هیچ‌وقت رسانه‌ای نشدند خواهم نوشت!