جورابچیلار

ناسلامتی دانش‌آموزای سمپادی این مملکتیم!...

داستان پایان صمدی - قسمت پنجم

+ ازت خواسته بودن چه کارایی انجام بدی؟

- اونا منو گذاشته بودن تا جلوی پیشرفت سکونتگاه رو بگیرم... میدونین؟ یعنی با هر چیز مفیدی مخالفت کنم و سکونتگاه رو به سمت تباهی بکشونم، از دانش‌آموزا می‌خواستم مشکلاتشون با معلما رو بهم بگن و عوض درست کردنش رابطه بین معلم و دانش‌آموز ها رو خراب می‌کردم، به دانش‌آموزا بی‌خودی گیر می‌دادم، برنامه روز چهارشنبه رو مزخرف میچیدم تا کسی نیاد و ازشون نمره کم کنم و بازم خرده بگیرم، خدا تومن پول خرج آت و آشغال کردم و برا هر کلاس کمد نصب کردم و خودمم میدونستم کسی ازش استفاده نخواهد کرد و کار احمقانه‌ایه ولی کم کمش از خرید ماژیک و پاک‌کن جدید و بروزرسانی سیستمای قراضه و تعمیر پروژکتورهای خراب بهتر بود، میتونستم بگم بودجه‌ای نداریم و با همین کارا جلوی پیشرفت مدرسه رو میگرفتم؛ معلما رو تحت فشار میزاشتم تا بازده درسشون کم بشه و دانش‌آموزا مجبور به ثبت نام تو کلاسای خصوصی و آموزشگاه ها بشن.

رحیم که مدت‌ها بود سیگار نمی‌کشید، سیگاری گرفت و روشن کرد و عمیقا کام گرفت... آهنگ Damn Things از Dorcci x Kagan را پلی کرد.

+ اون که خواست انقد بد شیو...

- تهدیدم می‌کردن، نگران پسرم تو انگلیس بودم، تو خوشبختی اجباری پر از زجر زندگی می‌کردم... گلفرشی رو اخراج کردم چون از بعضی چیزا با خبر شده بود، البته دستور داشتم بکشمش ولی نتونستم...

+ چرا سکونتگاه رو به مامور هریس تحویل ندادی؟ چطور تونستی این کار بکنی و بهت گیر ندن؟

- گیر بدن؟ کل نظام آموزشی دست مافیای کنکور میچرخه! همین مامور هریسی که به اومدنش دل خوش کردین، آموزش دیده مافیاس، اوضاع قراره خیلی بدتر بشه... منو تهدید کرده بودن، ولی مامور هریس چندین ساله که به صورت داوطلبانه داره آموزش میبینه تا دستورات مافیا رو پیاده سازی کنه...